|
چهارشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٤
و زندگی حتای مرگ بود ....
جستن ٬ يافتن ٬ و از خويشتن خويش بارويی پی افکندن
اينکه يه وبلاگ داشته باشی سالی يکی دوبار به روزش کنی اصلا نفهمی واسه چی واسه کی چرا ؟ خنده داره ... اصلا مضحکه انگار يه کلبه ساخته باشی واسه تنهاييت سالی يکی دوبار جلوشو آب و جارو کنی گرد گيری کنی در حالی که در و ديوارش زار ميزنن از تنهايی از فقدان حرکت و نفس ...
اينم شده حکايت ما ... بگذريم ... قرار نيست خودمو ثابت کنم ...قرار نيست بودنم ثابت بشه ... هم فکری شعر داستان نظريه روشنگری و .... همش چرنده يه مشت اراجيف ... وبلاگ داشتن وبلاگ نوشتن وبلاگ به روز کردن کار مهمی نيست ... همينجوريه ...دور هم ... آخرش هيچی نيست ...بايد واسه اين وبلاگ اين قالب که تو تنش زار ميزنه اين شاعران مرده اين انجمن سوت و کور يه فکری کرد .....
روزنامه های دانمارک از پيامبر کاريکاتور ميکشن ...دنيای اسلام اعتراض می کنه .... ايران خوابه ! پرونده ميره شورای امنيت ايران به توهين به پيامبر اعتراض ميکنه سفارت آتيش می زنه اسم شيرينی دانمارکی رو عوض می کنه ! عجبا از اين مملکت ... تلفيقی از کمدی کلاسيک و بدبختی ! خدا رحم کنه ... از ديوار سفارت خونه بالا رفتن و آتيش زدنش ؟ نمی دونم اما فقط ميشه گفت:
بدين روش که تو قرآن خوانی / ببری رونق مسلمانی
اين وسطا يکی پيدا ميشه ميشينه روبروی سفارت دانمارک از چهره حضرت مريم نقاشی ميکشه ....کاش همه اينجوری فکر ميکردن ....کاش همه عقلشون ميرسيد از ديوار سفارت بالا رفتن نتيجه ای جز بدبختی واسه ما نداره ....

اينقدر دير به دير آپديت می کنم که ديگه يادم رفته بود بايد از حکم بنويسم . فيلم مسعود کيميايی ... اندازه همين حرفت قد بکش .... آدما عاشق هم نمی شن بهم عادت می کنن . حرف زياد دارم از حکم ... از گوزنها تا حکم ....بگذريم .. اين سخن بگذار تا وقتی دگر ...
به انتظار تصوير تو اين دفتر خالی تا چند تا چند ورق خواهد خورد؟
( چند جور از اين يه جمله برداشت ميشه ؟ )
۱۴ فوريه .....بازم والنتاين ....واژه های دستمالی شده ...تکثر تنفرانگيز عشق های پوشالی... دور هم بودنای همينجوری دور هم ! به قولی از گابريل گارسيا مارکز ( البته تحريف شده يا درست ترش به روز شدش !) :
هيچ کس لياقت عشق ورزيدن تو را ندارد و آن کس که دارد خب ... وجود ندارد !
تازه گی ها به اين نتيجه رسيدم ..به اين نوشتار و گفتار به اين نوع تفکر ...که به قول نيچه هيچ چيز لياقت اين را ندارد که حتی بهش فکر کنی .... يعنی اينجوری بهترم ..بهتره ... سبکترم ...زيادی تلگرافی شد حرفام ..به هر حال آن کس است اهل بشارت که اشارت داند ...
اما قطعه شعری کوچک ...از شاملوی بزرگ ...نمی دونم برای کی برای چی ...همين جوری اصلا برای خودم ....مگه ما آدم نيستيم گاهی يه شعری کلامی به خودمون تقديم کنيم ؟!
از ياد مبر
که ما
- من و تو -
عشق را رعايت کرده ايم
از ياد مبر
که ما
- من و تو -
انسان را رعايت کرده ايم
hmpr
نگارش توسط او که تاکنون شاعر سروده های خویش را نمی شناخت
و زندگی حتای مرگ بود .... :: چهارشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٤
شنبه ۳ دی ،۱۳۸٤
سقفی که هرگز فرو نريخت
سقفی که هرگز فرو نريخت
چهاردهمين شب شعر دانشجویی کانون ادبی
با حضور استاد سهيل محمودی
و شاعران و نويسندگان جوان
دوشنبه
۵ دی ماه ۸۴
دانشکده فنی - دانشگاه آزاد تهران جنوب
سالن آمفی تئاتر- ساعت ۱۵ الی ۱۷
خيابان آهنگ
مهلت ارسال آثار: تا سوم دی ماه
محل ارسال آثار
دانشکده فنی – ساختمان شماره 5- طبقه سوم – اتاق ۳۰۵
در صورت تمایل می توانید آثار خود را به آدرس اینترنتی کانون ارسال کنید.
mahdis _kanoon@yahoo.com
kanoonadabi@yahoo.com
به همراه برنامه های اجرای موسيقی تئاتر و نمايش فيلم

نشريه کلمه http://kalame.mihanblog.com
انجمن ادبی تهران جنوب http://www.mahdistj.persianblog.ir
شرکت در اين مراسم برای تمامی علاقمندان آزاد است
منتظر حضور سبز شما هستيم
Hmpr
نگارش توسط او که تاکنون شاعر سروده های خویش را نمی شناخت
جمعه ۱۱ آذر ،۱۳۸٤
باز هم خواهم نوشت
دست بردار از اين
در وطن خويش غريب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گويد
که دروغی تو دروغ
که فريبی تو فريب
م . اميد
نگارش توسط او که تاکنون شاعر سروده های خویش را نمی شناخت
باز هم خواهم نوشت :: جمعه ۱۱ آذر ،۱۳۸٤
شنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٤
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
ماه رمضان شد می و ميخانه برافتاد
عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد
افطار به می کرد برم پير خرابات
گفتم که تو را روزه به برگ و ثمر افتاد

hmpr
نگارش توسط او که تاکنون شاعر سروده های خویش را نمی شناخت
پنجشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٤
زده ام فالی و فرياد رسی می آيد
ای پادشه خوبان داد از غم تنهايی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آيی
نيمه شعبان هر سال برای من ياد آور خاطراتی روشن و آفتابی است ... يه جور خاطره خوش قديمی ..
هميشه نوشتن در مورد مسايل مذهبی واسه جوونای امروزی سخت بوده ..يعنی برداشت های عجيبی از اين تيپ نوشته ها ميشه .. اما خب دست خودم نيست ..هر چند همه اماما واسه خودشون امام بودن وشايسته احترام ...اما خب من از اولش نه زياد از مردونگی علی چيزی فهميدم نه زياد از حکايت نهضت کربلا چيزی دستگيرم شده ... يعنی تقصير خودم بوده ... ما حق داريم بين امامامون در عين اينکه واسه همشون احترام قائليم يکی رو بيشتر دوست داشته باشيم ... يکی امام رضا رو بيشتر دوست داره يکی امام علی رو يکی امام حسين يکی هم مثل من حضرت مهدی رو ...هميشه از قم و جمکران فقط دومی رو دوست داشتم...حس عجيب و مقدسش برام هميشه به ياد موندنيه ...

یاد سالها قبل افتادم .. وقتی دوران راهنمايی یک مدرسه مذهبی می رفتم و به ضرب و زور نمره و امتياز مجبور بوديم بدون اينکه معنای جملات عربی رو بدونيم قرآن روحفظ کنيم .. من هم دو جز از قرآن رو طوطی وار حفظ کرده بودم ... همون روزا به خاطر علاقه قلبی خودم دعای عهد رو که مربوط به امام زمانه با معنی فارسی حفظ کردم و هر روز می خووندم ....
نمی دونم واستون پيش اومده يا نه ... امتحان پايان ترم دانشگاه که ميشه وقت توزيع ورقه سوالات اگه سرتون رو بالا بگيرين و نگاهی به بقیه کنيد هر کی داره زير لب چيزی ميگه ...دعايی ...سوره ای ... التماسی .. برای موفقيت تو امتحان .. حالا بعد سالها ديگه چيزی از اون دو جز قرآن يادم نمونده که منم لبام مثل بقیه بجنبه ... اما خط به خط و کلمه به کلمه دعای عهد يادم مونده و قبل از امتحان اونو می خوونم ... تا در همون کمترين لحظه ای که من و امثال من خدا به يادشون مياد دست خالی نباشم ...
اما جمکران هنوز برای من جمکران است با همه خاطرات کودکی و خرافات و چاه نامه هايش که هر روز پر ميشود از خط آدمايی که گاهی دنيا براشون تنگ میشه حتی تنگ تر از دل های پر حاجتشون ...
حتی اگه صدا و سيمای ارتجاعی ايران يه شب مهتاب شاملو را با صدای جادويی فرهاد روی تصوير جمکران و سپاه و قم و در و ديوار پخش کنه ... هنوزم اگه ياد ايام شجريان رو تصوير جبهه و جنگ و بسيج پخش شه ... هنوزم اگه برای ترويج و تجويز تفکرات عهد تير کمون سنگی همه مقدسات دينی و باورهای نسلهای دور به گند کشيده بشه ... حتی اگه از مصلح کل که جهان حضورش را تشنه است به نفع ارتجاع و توتاليتریسم خرج بشه .... حتی اگه همه اينا باشه من همه باورهامو دو دستی می چسبم و پرستش می کنم ...
موعود ... مهدی ....حجت ... صاحب الزمان ... و صد تا اسم عربی همه يکی هستن ...يعنی همون سوشيانت ... يا همون مسيح ... همونی که وقتی مردم از تحجر و دشمنی دنيا رو به گند کشيدن .. وقتی دوستی ها افسانه گشته تازه صداش میزنن که شايد سوپرمن شود و رنگ تازه بزند بر بد رنگی دلها ... نميدونن که همين روزا هم اعتماد کالايی شده ناپیدا و دوست داشتن واحساس را به اين سادگی به دلهای ديگران راه نيست . اين روزها اگر کسی را به دل دعوت کنی روح بی اعتماديش پايه های دوستی نداشته ات را خرد می کند ...
اما برای من يکی که نيمه شعبان حکايت ديگری است ..تولد اميد و فردايی روشن که اگر ظهورش را نبینيم عزم ديدارش خود ديدن است . آرزوی روزی که کمترين سرود بوسه است و هر انسان برای ديگری برادری است ... نه روزهايی که هر برادری برای ديگری از انسان هم کمتر است .. برای روزهايی که قلب برای زيستن کافی است ... حتی اگر من نباشم و نبينم ...از اعجاز اين نيمه شعبان همين بس که خواستن فردا و دوست داشتن روزگار کمترين صلت برای سوته دلان اين روزهای دلگير است ..

ميگن يه روز يکی ميبينه جايی بزن بکوبه ... ميره جلو وشروع می کنه به بزن برقص .... ازش ميپرسن اينجا چيکار ميکنی ؟ ميگه من فاميل عروسم ! ميگی آخه اينجا جشن تولده نه عروسی!!!!
شايد اين حکايت خود ما باشد .. شب نيمه شعبان مهمان پسرخاله هايم بودم . شب ساعت ۱۱ صدای بزن بکوب ميومد ما هم پا شديم رفتيم قاتی جمع ... بعد چند دقيقه که دنبال عروس دوماد ماجرا گشتم تازه فهميدم رسمه هر سال نيمه شعبان اونجا يه جشن حسابی ميگيرن.. با ارکستر و ساز و آواز و بزن برقص و سالاد و سس فرانسوی و يه سری مخلفات ممنوعه !!! واقعا خوش به سعادت اونايی که جشن ازدواجشون اين شب روياييه ... البته ما که تولد رفته بوديم !!!
در ضمن اين جشن تازه فهميدم که ما چقدر بدبختيم ...و جوونای ما چقدر عقده های فروخورده دارن که موندن از کجا تخليه کنن...آزادی و شادی را از رخنه های اين ديوار های سنگی پيرامونمان تنفس می کنيم ... هنوز راه شادی کردن و شاد بودن رو ياد نگرفته ايم ... در اين رابطه بعدها اگر مجالی باشد بيشتر خواهم نوشت ...
همين چند وقت پيش بود که اعلام شد مقامات دوبی تصميم دارن بزرگترين پيست اسکی جهان را در وسط اون بيابون گرم دوبی بسازن .... اونم فقط واسه جذب توريست ... و باز همين چند پست قبل من از اسماعيل نوشتم ... خواننده وطن فروشی که ۴۰۰ هزار دلار گرفت و آهنگی در وصف دبی خواند .. از قاچاق دختران ايرانی به دوبی برای کار در کافه ها و بارها و کازينوهای عربی نوشتم ... دخترانی که در سودای خام بهشت آرزوهای کودکی شرافت و نجابتشان را بر باد دادند ...
آره همين تازگی ها بود ... و حالا وزير خارجه امارات عربی در جلوی چشم سران کشورها و از تريبون سازمان ملل متحد ايران را متجاوز می داند و سه جزيره ايرانی را از آن امارات می داند و در کمال بيشرمی تا می تواند نام جعلی arabian gulf را بر زبان می آورد ...از آن سو مقامات دوبی بيان کردند که می خواهند عجايب ۷ گانه جهان را به شکل کاملا مدرن در دبی بازسازی کنند . و ما هنوز به هتل داريوش توی کيش می باليم که اگر توريست در آن پر نمی زند در عوض در ها و ديوار و سيستم های رفاهيش در ايران بی سابقه است .

کاش کمی می فهميديم ايرانی يعنی چه و سرمايه داران ايرانی می فهميدن غرور ملی يعنی چه تا وقتی سرمايه ايرانی از دبی بيرون بياد اقتصادش فلج بشه ... کاش مسافرای ايرانی می دونستن رونق خطوط امارات از وجود اونهاست تا رنج تحقير به جان نپذيرند ...
بعد از تحرير :
اگه مناسبت مطالب ۳ ٬ ۴ روزی عقبه... به خاطر گرفتاری های آخر تابستونمه ... انتخاب واحد دانشگاه...... با خوش شانسی محض ۲۴ واحد در ۳ روز شد ... از اون ور جمع بندی کلاس ها و کارهايم در شهريور ماه مزيد بر علت شد ...اما خب ديگه امروز اين فرصتو پيدا کردم ... در پست بعدی هم از سينما خواهم نوشت ......
hmpr
نگارش توسط او که تاکنون شاعر سروده های خویش را نمی شناخت
پنجشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٤
تو هم با من نبودی مثل من با من
۹ شهريور سالمرگ فرهاد مهراد پرچمدار ترانه نوين ايران زمين
با صدای بی صدا
مث يه کوه بلند
مث يه خواب کوتاه
يه مرد بود
يه مرد ...

۹ شهريور سالمرگ فرهاد مهراد .... خواننده ای که در عصر از خود بيگانگی ٬ مخاطبش را خوب شناخته بود ... در دوره ای که عشوه و غمزه ٬ سرجهازی موفقیت برای هر خواننده بود از کليشه های تکراری و رقت بار فاصله گرفت و راهی ديگرگونه در پيش گرفت : احترام به شعور و ذهن و گوش مخاطب ..از گيسوی کمند يار و رنگ چشاش و خال لبش !!! فاصله گرفت و از جمعه های خونين گفت ..از کوچه های باريک و خونه های تاريک ...
فرياد اعتراض را در ترانه مردی می بايست ... شير آهن کوه مردی از اين گونه عاشق که جسارت اعتراض به وضع دوران کمترين ويژگيش باشد و حبس و بازخواست و مواخذه کمترين جزايش ....و فرهاد اين وظيفه را به جان پذيرفت و پرچم ترانه را بر دوش کشيد ...
جمعه وقت رفتنه
موسم دل کندنه
خنجر از پشت می زنه
اون که همراه منه
داره از ابر سياه خون می چکه
جمعه ها خون جای بارون می چکه
اما در کنار هشياری و آگاهی و تلاش برای بيداری مردم رخوت زده ٬ فرهاد از عشق هم می خواند ..از سقفی اندازه قلب من و تو ...
زير اين سقف با تو از گل
از شب و ستاره ميگم
از تو و از خواستن تو
میگم و دوباره ميگم
زندگيمو زير اين سقف
با تو اندازه می گيرم
گم ميشم تو معنی تو
معنی تازه می گيرم
شبانه های شاملو با موسيقی منفرد زاده و صدای فرهاد شنيدنی تر شده بود ....
يه شب مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو می بره
کوچه به کوچه
باغ انگوری باغ آلوچه
.
.
.
از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده می برن کوچه به کوچه
هنوز وقتی از بلوار کشاورز گذر می کنم و از کنار کافه کوچينی می گذرم ياد کودکانه می افتم . با چيزايی که زمستونو سر می کنم ... بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب ... بوی عيدی ... بوی توپ .. بوی کاغذ رنگی ...
گرم و زنده بر شن های تابستان
زندگی را بدرود خواهم گفت

فرهاد کم مصاحبه می کرد و شعارش اين بود که همه حرفهايم را در ترانه هايم زده ام و چه تريبونی بالاتر از ترانه که جلوه گاه انديشه باشد .. تا شايد سالها بعد کسی گوش به ترانه دهد . نه هر ترانه ای ... بلکه ترانه ای در ستايش عشق ٬ وطن و در ستايش انسان که همانا دشواری وظيفه است .
رستنی ها کم نيست
من و تو کم بوديم
خشک و پژمرده و
تا روی زمين خم بوديم
گفتنی ها کم نيست
من و تو کم گفتيم ....

نوشتن از فرهاد در سالمرگش برايم به عنوان کسی که عاشق ترانه هايش بودم يا به عبارت درست تر با ترانه هايش عاشق شدم به نوعی اجتناب ناپذير بود .. مثل شاملو ... مثل شريعتی ...هنوز همه لحظات گذشته در ذهنم رژه ميرود ... اولين بار گوش دادن برف ... سوت زدن ملودی های جمعه و شبانه و خيلی چيزهای ديگر ... و از همه مهم تر ترانه ی آوار که بدون شک پر خاطره ترين ترانه ی عمرم بوده و هيچ ترانه ای را به اندازه اش دوست نداشته ام و هيچ ترانه ای را به اندازه اش نشنيده ام ...
آوار
تو هم با من نبودی
مثل من با من
و حتی مثل تن با من
تو هم با من نبودی
آن که می پنداشتم بايد هوا باشد
و يا حتی گمان می کردم اين تو
باید از خيل خبرچينان جدا باشد
تو هم با من نبودی
.
تو هم از ما نبودی
آن که ذات درد را بايد صدا باشد
و يا با من ٬ چنان هم سفره ی شب
بايد از جنس من و عشق و خدا باشد
تو هم از ما نبودی
.
تو هم مومن نبودی
بر گليم ما و حتی در حريم ما
ساده دل بودم که می پنداشتم
دستان نا اهل تو بايد
مثل هر عاشق
رها باشد ...
تو هم از ما نبودی يار
ای آوار
ای سيل مصيبت بار ...
سايت رسمی فرهاد مهراد
hmpr
نگارش توسط او که تاکنون شاعر سروده های خویش را نمی شناخت
پنجشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٤
نفرين به سفر ، كه هر چه كرد او كرد
سوم شهری ور سالمرگ م . اميد ( مهدی اخوان ثالث )
شاعر حماسه در سرزمين دلهای زمستانی
های اميد .... ناز شستت خوب خواندی...کاش می ماندی
ما چون دو دريچه ، رو به روی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آينده عمر آينه ی بهشت ، اما ... آه بيش از شب و روز تيره و دی كوتاه اكنون دل من شكسته و خسته ست زيرا يكی از دريچه ها بسته ست نه مهر فسون ، نه ماه جادو كرد نفرين به سفر ، كه هر چه كرد او كرد
hmpr
نگارش توسط او که تاکنون شاعر سروده های خویش را نمی شناخت
چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤
اشک آن شب لبخند عشقم بود

نگارش توسط او که تاکنون شاعر سروده های خویش را نمی شناخت
اشک آن شب لبخند عشقم بود :: چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤
یکشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٤
اگر که بيهده زيباست شب ...
غم اولتان بود
عشق آخرتان باشد
ما را در غم خود شريک ندانيد
که سياه پوش ماجرای ديروزيم
hmpr
نگارش توسط او که تاکنون شاعر سروده های خویش را نمی شناخت
اگر که بيهده زيباست شب ... :: یکشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٤
شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٤
سالمرگ الف . بامداد شاعر آينه ها
با حافظ شعر را شناختم و با خيام دل سپرده ادبيات شدم . نه از آن نوع کتاب های مدرسه ای که ز دلبرم که رساند نوازش قلمی .... بل از آن چیزی که خواستنش می طلبيد نسل امروز را .... از واعظان کين جلوه در محراب و منبر می کنند ... از گر می نخوری طعنه مزن مستان را ...ديگه ادبيات از نوع کلاسیک و کهن تنها دلمشغوليم شده بود.
تا اينکه رفتيم کلاس بالاتر و درس تازه تر .... اسم های جديد می شنيدم .سهراب ...اخوان ....مشيری ...اما خبری از اسمت نبود ... صدايت را هنوز درک نکرده بودم ....باری .....سهراب شد تابوی شعرهايم و با او از پله شک بالا رفتم تا ته کوچه شک ..مسافر حجم زمان شدم در شهری که گم شده بود.بعد مشيری و حديث کوچه و دلاويزترين ...فروغ و اخوان را نفهميدم تا به حميد مصدق رسيدم ....وای باران ...شيشه پنجره را باران شست .... سهراب بايد کمی جا باز ميکرد برای مهمان جديد .... حديثم شده بود : گه دلم پيش تو گاهی پيش اوست / رو که در يک دل نمی گنجد دو دوست ...
تا اينکه برای اولين بار شنيدم نامت را ...الف . بامداد ...احمد شاملو ...آيدا ..آينه ..ابديت .. نمی شناختمت ..فقط خوانده ام گه گفته ای : عرفان سهراب را باور نداری ... و اين يعنی دست اندازی به باورهايی که ساخته بودم و گوينده اين حرفها را در دلم کمترين جزا قهر و غضب بود ...
دوباره خبرساز شدی .. جايی خواندم گفته ای : فردوسی اگر جای چند هزار بيت شعر خشت بنا می کرد کار مفيدتری برای تاریخ ايران کرده بود .. ديگه داشتی لجمو در می آووردی !!! طرف کتابا و شعرات نمی رفتم ...اصلا قبولت نداشتم ! می گفتم : ۱ آدم مغرور از خود راضی ... وقتی نقدتو بر کتاب سمفونی مردگان نوشته عباس معروفی خوندم که از محبوب ترين کتابای من بود چهار شاخ موندم !! نوشته بودی : نويسنده نتونسته بگه در اين داستان چی ميخواد به من بگه !! عجب !! ديگه داشتی برام منفور می شدی ...
تا اينکه جايی خوندم :
سلاخی می گريست ... به قناری کوچکی دل باخته بود ....
مثل يه حس عجيب که آدما که در توصيفش ناتوان می مونن و لاجرم اسمشو ميزارن تولد دوباره بود..اصلا قابل وصف نيست به فکر فرو رفتنم زير اين طاق کبود در شهری به نام تهران .... بد تلنگری زدی به دريچه ذهنم بامداد !!

باز گذشت و گذشت تا روزی شنيدم نشريه ای منتشر می کرده ای به نام خوشه ... و باز شنيدم که در رثای فروغ شعر گريسته ای و در فقدان و مرگ سهراب يک شماره نشريه ات را به مطلب در باره او اختصاص داده ای و در نبودش تعزيتی با قلم آورده ای .. خجالت می کشيدم که درباره ات زود قضاوت کرده ام .... ماجرای تصحيح ديوان حافظ و تسلطت بر ادبيات کهن ...کتاب کوچه که در برابر اين کار عظيمت زبان لايق تحسين نيست ...
حالا ورق برگشته بود ....همه دلمشغوليم بامداد بود وقتی آزادی را تصوير می کرد ... ميدان انقلاب .. کتابی کوچک ..به نام دست به دست ... نوشته ويکتور آلبا ...ترجمه احمد شاملو...يک نفس خووندمش ..بسکه با رمز واژه ها آشنايی ... آيا باز هم تاس زندانی شش می آورد ؟

برای اولين بار که صدايت را می شنيدم از وارطان می گفتی ... می خواستی که هم صدا با تو سخن گويد ... وارطان که قلم در برابر تيغ سانسور تاب نامش را نداشت نازلی شد!...اما باز سخن نگفت...گل داد و مژده داد زمستان شکست و رفت ...

نه اشتباه کردم ....سالهايی دورتر که نامت را نمی دانستم ..وقتی هنوز مدرسه هم نمی رفتم که با قلم فرياد زدن ياد بگيرم ... همان روزها بود که نواری هديه گرفتم ... يادگاری برای زادروز تولد کودکی که بايد مسير ميديد تا پوينده راه شود .... خروس زری پيرهن پری .... روزهای کودکی ... گرگم به هوا ....دنبال بازی لای درختها توی جنگلهايی که حالا ديگر جنگل نيستند .... کارگاه صافکاری ماشين شده اند... پيشکش ماشينيزم يه دنيای کودکان امروز ....راستی کودکان امروز هم برای خروس زری دعا می کنند که گول آوازهای آقا روباهه رو نخورد:؟
ای خروس سحری
چشم نخود سينه زری
پيرهنت از پر زر
پر دمت لاجورد
خلعت زر به برت
تاج ياقوت به سرت
اگه خواستی ببينی چاکرتو
در آر از پنجره بيرون سرتو
يعنی خروس زری هنوز يادش مونده که :
روباهه دمش درازه
حيله چی و حقه بازه
تا چشم به هم بذاری
می بينی که سر نداری
گذشت تا به مسافر کوچولو رسيدم ...با اون نقاشيای قشنگ .... با اون زبون ساده .... ترجمه کرده بودی يا داستان شبانه های خودت بود بامداد ... که اينقدر لحنش آشنا بود ؟
از آهنگ های فراموش شده گفتی ... اولين کتابت که گفتی سزاوار سوختن است ....نديدی آن همه کتاب را که اگر کتاب تو مستوجب آتش بود پس آنها را فرجام چه بود؟
در عصر عشق های فانتزی ... در تکثر نفرت انگيز علی بی غم ها .. در عصر جاهل و رقاصه از هوای تازه گفتی ... و ترا سر گفتن از کدامين درد بود بامداد ؟
در ميان ترانه های پوشالی ... ميان صدای آوازه خوان مست که می خواند : ای قشنگتر از پريا ..تنها تو کوچه نريا ..بچه های محل دزدن ... عشق منو می دزدن !!! آره همون وسطا بود که صدايی خسته و معترض فرياد زد : کوچه ها باريکن / دوکونا بستس / خونه ها تاريکن / طاقا شکستس / از صدا افتاده تار و کمونچه / مرده می برن کوچه به کوچه .... تو بودی يا فرهاد ؟ يا شايد اسفنديار منفرد زاده؟ اصلا فرياد تو از حنجره ای خسته اما آگاه بود ..... درود بر هر سه شما که نبض زمان را شناخته بوديد....آری ...رسالتت را خوب شناخته بودی شير آهن کوه مرد ... خوب ميدانستی کجا وقت رفتن است و کجا مجال گفتن .... آه از مردمانی که خوابشان سنگين بود و هست و نشنيدند صدايت را .... ( مردمانی که باز در زير تيغ سانسور نامردمان شدند !!) ... در آستانه از هوا و آينه ها گفتی و ترانه های کوچک غربت آواز بزرگ آشنايی ها بود .... شمشير آبايی و دختران دشت ... مختومعلی و وارطان ...
گذشت و گذشت تا به آيدا رسيدی ... آيدا ليلی ات نبود .. شيرينت نبود .... شايد اين غزل صلت قصيده هايت بود .. اما نه .... وجدان بيدارت بود ... در اين مجال بيرحمانه اندک به او تکيه کردی و سنگ صبورت شد .... آيدا در آينه ...آيدا ٬ درخت ٬ خنجر و خاطره .. و کتابهايت کمترين صلت استواريهای او بود ...
و دن آرام و درها و ديوار بزرگ چين و ابراهيم در آتش و مدايح بی صله ....آری ... صلت اين هشياری ها جای ديگری پيشکش می شود ...جايی درست در حافظه تاريخی که گفتی ما نداريم ....
از منزلت تا امامزاده طاهر راهی نبود ... اما وقتی به امامزاده رسيدی يک پايت همراهت نبود ... جا گذاشتی در بيمارستان ايرانمهر ... و چه خوب نوشت برايت سيمين بانوی شعر ما : عزيزتر از جان احمد / دويدن تو با پا نيست / با پای شعر ره می پويی / نگو که پای پويا نيست ....

نه جانباز بودی نه شهيد ... اما در گورستان تاريک خوانده بودی زيباترین سرودها را برای مردگانی که عاشقترين زندگان بودند.....از خواب و بيداری شهيدای شهر گفته بودی بامداد هميشه بيدار .... اون روزا ٬اگر بعد از بمباران های شبانه جبهه ها سرکی به کلبه پر از رونق و صفايشان می کشيدی از آن ضبط کهنه که نصف دکمه هايش کار نميکرد و بايد برای عقب و جلو بردن نوار ٬ کاست شکسته را با انگشت يا پيچ گوشتی ( اگر بود ! ) می چرخاندی می شنيدی که صدای ضعيف گيتاری می آمد :
يه شب مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو ميبره کوچه به کوچه
باغ انگوری باغ آلوچه ....
فروغ می گفت از تو تاثير گرفته و سهراب فروتنانه تحسينت ميکرد .... نيما هم که .... راستی شاگرد ارشد ! استاد بامدادان شدی !!! کوير رو ميخووندم ... از شريعتی ... آخرش که رسيدم ديدم برای تو نوشته ... از بيداريت گفته ..از بودنت و خواستنت ....

خيلی مونده تا حافظه تاريخی ما سر جاش بياد و قدرتو بدونيم .... هنوز خيلی راهه تا اونجا که ديگه دست از مرده پرستی برداريم ...

بعد از تحرير :
اين چند روزه حسابی گرفتار بودم ....اما نمی شد از شاملو ننوشت ... اونم در آستانه سالمرگش ...همه جا بحث گنجی و تجارت جهانی و ترکش های بعد از انتخاباته ... ديدم همه حرفها رو شاملو گفته ...بامداد گفته از اين بازيهای روزگار .... و من که در اين جور موقعهای دلگيری جز حافظ و شاملو و شريعتی و فرهاد نمی شناسم ... .. يادش گرامی .... روحش شاد ٪
سايت رسمی شاملو
سايت شاملو
سايت کتاب کوچه
نگارش توسط او که تاکنون شاعر سروده های خویش را نمی شناخت
|